اتمام

حیا را سر کردم و در این سرزمینِ مرد سالار، همان سر را برای موی دستی خم کردم تا همان کسی شوم که از تنگای کوچه‌ی پر از خانه های کاه گلی ، نانی بر دستش گیرد تا خانه نداند نداری را…
خدا چشمانم را ببخشد که حسرت‌وار دیگران را مینگریست .
کاش خانه نداند .
اتمام! همانی شدم که تا اندک بخور و نمیری دست بچه هایش میداد و آن‌ها ذوق میکردند و من نابودی میکشیدم از ذوقشان.
کاش خانه نداند، این زخم صورت و خاک و خاشاک دستانم از کجا سر گرفته تا نشنود گرسنگی را…
تنهایی را به جان خریدم و جان را به نان . سراسینه ایستادم تا سربار دیگر نا اهلی نشوم .
نمیچرخد، نه زبان نه زمانه این را تازه فهمیدم که ماه عسل سقوطِ نا خواسته ، همیشه سعود نبود …
گاهی به کفر تعبیرم می‌آمد و گاهی به اتمامی جهان…
نقاب را در آوردم و در حیاط خانه را باز کردم زندگی‌هایم را در آغوش کشیدم ، آنان تمام وجود من بودند .
برای بچه ها خاطراتی فراموش نشدنی از نی نوازی و آواز خوانیشان میساختم . اگر سخن از سختی های بیرون خانه میشد به قطع یقین باورشان نبود‌ .
خاطره ی دور حوض دویدن نفس از امانم میبرد . آن حوض خشکش آمد و از خانه کسی جز من نماند همان طور تور بخت مرگ میگرفت رنگان موهایم .
سکوت ها بیشتر شد فقط صدای آنان که روزگاری در این خانه بازی میکردند، میپیچید.
همان طور پشت دری بسته به انتظار نشستم اما وفایی از زمانه ندیدم، میدانستم اما نه از رو ترحم بلکه از عشقی که نثارشان کرده بودم… اما عشق و علاقه در این دیار فانی یک بزر بی ثمر بود که نم نم دور زحماتم حلقه میزد و آن را میخشکانید..
(با مادران خود خوش خوی باشیم)
نویسنده: سید حسام الدین صفوی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *