آبنبات(طنز)

.

راستش دقیق یادم نیس چند سالم بود ولی اونقد کوچیک بودم که نمی‌دونستم پول واحد اندازه‌گیری کالاست. بخاطر ارزشی که برای آبنبات قائل بودم آب‌نبات رو واحد اندازه‌گیری پول و البته هر کالایی تلقی می‌کردم. اگه یه روز آب‌نبات نمی‌خوردم گیج و منگ دور سر خودم چرخ می‌زدم می‌رفتم تو بقالی مش حسین وامیسادم نگاهِ پلاستیک آبنبات می‌کردم و تو ذهنم دونه دونه اونارو می‌شمردم از یک تا ده… بیشتر بلد نبودم بشمرم پس دوباره از یک تا ده! … مامانم هر موقع زیاده روی می‌کردم برام نمی‌خرید  یبار من هوس آبنبات کردم و بهم پول نداد منم طاقتم طاق شده بود و فک می‌کردم اگه امروز نخورم می‌میرم. رفتم دم خونه ی همسایمون گفتم مامانم گفته ۵۰تومن اگه دارین بمن قرض بدین چن روز دیگه پس میده! برا من ۲۰تا آبنبات کافی بود اما اونقد باهوش بودم که می‌دونستم اگه بگم ۲۰تومن بهم قرض بده می‌فهمه پول زیادی نیس و برا مادرم کسر شاءنه یوقت همسایمون فک می‌کرد مامانم لنگ یه پول کمی شده،پس برا حفظ آبروی مامانم ۵۰ تومن قرض کردم و با خودم گفتم ۵۰تومن اندازه ی ۵ بار خریدن ۱۰تا آبنباته پس پول زیادیه. خلاصه با نایلون پر از قاقالی لی برا بچه های کوچه کلاس گذاشتم و می‌گفتم مامانم همیشه برام اینقد خرج می‌کنه یکی‌شم بهشون ندادم بخورن .خب برا پولم زحمت کشیده بودم دلم نمی‌ومد به باد بدم.نشسته بودم رو تپه‌ی روبروی خونمون دوسه تای آخری رو آروم آروم می‌مکیدم که تموم نشه یهو در خونه باز شد یه دمپایی مثل فشنگ خود فرق سرم.خب مادر من می‌ذاشتی اخریشم کوفت کنم بعد از تو چشم و چارم در میاوردی.

هوا رو فهمیدم که همسایمون فکر کرده من وام بلاعوض ازش گرفتم و خبر رو گذاشته کف دست مادرم ،مردم چقدر دهن لقن بخدا…زدم زیر گریه که غلط کردم.خدایی بازیگر خوبی هم بودم  اشکم دم مشکم بود وبا این ترفند از حمله‌ی باقی دمپایی ها جون سالم بدر بردم.اما اون روز یاد گرفتم که ۵۰ تومن گرچه برا آروم شدن دل آدم زیاده ولی برا قرض گرفتن مایه آبروریزیه…باید پونصد تومن قرض می‌کردم تا ارزش رسوایی و جز و ولز کردن رو داشته باشه.اختلاس هم میتونه مصداق همین مسئله باشه فکر کنم.

یه چیز دیگم الان یادم اومد بگم اون ورِ کوچه‌ایا به مش حسین می‌گفتن قنبرک، خب طفلی وزنش زیاد بود ولی چون گناه داشت من ازش دفاع می‌کردم شعر می‌خوندم واسش که”حسینی،چس و پِی نیس”

بجون خودم قصدم لطف کردن بود آخه یبارم براخودش شعرموخوندم نمی‌دونم چرا فقط نگام کرد…!

ساریا ابرا

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *